پسران وابسته و مردان مردد امروز

پسرانی که مادر وابسته ساز دارند در هر چه بوی جدایی از مادر را بدهد دچار تردید و دودلی می‌شوند. در واقع هنوز «بند ناف» آنها بریده نشده است! این‌چنین مردانی در ازدواج دچار تردید حیرت آوری هستند، افراد متعددی را برای ازدواج مورد بررسی قرار می‌دهند و با وجود ارزیابی های مکرر، مشورت های متعدد و دوران آشنایی طولانی نمی‌توانند به راحتی برای ازدواج تصمیم بگیرند. در نهایت در صورتی که تصمیم به ازدواج بگیرند یکی از این سناریوها پیش می‌آید :
۱-پس از ازدواج مکررأ به آغوش مادر می‌روند واز بدرفتاری همسرشان به او شکایت می‌کنند. مادر پسرش را نوازش می‌کند و از «بدشانسی» پسر مظلومش غصه دار می‌گردد. بسته به میزان تحمل عروس خانم یا این فرآیند بصورت مزمن ادامه می‌یابد و یا این ازدواج منجر به طلاق می‌گردد .
۲- این مردان با زنی که از آن ها بسیار مقتدرتر و موفق تر است و گه گاه چند سالی هم از آن ها بزرگتر است ازدواج می‌کنند. در واقع آن ها به جای استقلال از مادر، مادر جدیدی پیدا می‌کنند. معمولأ در این رابطه آن ها مردانی مظلوم و سر به زیر هستند که به هر شکلی از همسرشان طلب مهر و نوازش می‌کنند و در روابط جنسی نیز اغلب دچارناتوانی و ضعف هستند .
۳-این مردان با زنی از طبقه اجتماعی بسیار پایین تر و شرایط هوشی، تحصیلی و اقتصادی نازل ازدواج می‌کنند و در واقع برای مادرشان کلفت می‌گیرند. مادر و پسر به رابطه غیرعادی و در هم تنیده ی خود ادامه می‌دهند و کلفت خانه کارهای پیش پا افتاده‌ای را به عهده می‌گیرد.
دکتر صداقت روانشناس
یکی از بدترین شکل وابستگی مادر به فرزند را در حالتی می‌بینیم که مادر، فرزند خود را دچار روان پریشی می‌کند! «گریگوری بیتسون» سال ها قبل «مادران اسکیزوفرنوژنیک» را شرح داده است؛ مادرانی که با نحوه ارتباط دوگانه خود، فرزندشان را دچار یک احساس دوگانگی شدید می‌کنند ( Ambivalence) به گونه‌ای که در مورد بدیهی ترین مسائل نیز دچار تردید، دودلی، ترس و سردرگمی است. چنین فردی با وجود داشتن مغزی سالم دچار علائم سایکوز (Psychosis) می‌گردد و تا پایان عمر وابسته به مادر و تحت درمان با آنتی سایکوتیک ها و بستری مکرر در بیمارستان روانپزشکی قرار می‌گیرد.
«بوون» علت چنین وابستگی های غیرطبیعی بین والدین و کودکان را «جابه‌جا شدن مثلث های عاطفی» می‌داند. از نظر «بوون» در یک مثلث عاطفی طبیعی، والدین یکدیگر را از نظر عاطفی تغذیه می‌کنند، بنابراین زن و شوهر از نظر عاطفی اشباع هستند و آن ها هم به نوبه خود فرزندشان را سیر می‌کنند. در حالی که ناکامی زن و شوهر در تغذیه عاطفی از یکدیگر سبب می‌شود که آن ها برای تغذیه خود نیازمند به فرزندانشان باشند و چون پدر یا مادر نمی‌تواند بطور مستقیم از فرزندش تقاضای محبت و نوازش کند، فرزند را چنان ضعیف و بیمار بار می‌آورد که مطمئن باشد فرزندش خانه را ترک نخواهد کرد و او را تنها نخواهد گذاشت. گاهی احساس بیماری جسمانی این فرزند را وابسته به پدر و مادر نگه می‌دارد و گاهی داشتن تردید، ترس و وسواس راجع به مسائل زندگی این کار را می‌کند. اگر این فرزند «عصیان» ‌کند و علیرغم همه این تمهیدات «بند بگسلد» و لانه را ترک ‌کند، پدر یا مادر چنان احساس گناهی در وی ایجاد می‌کنند که او برای هر لذتی که از زندگی کسب می‌کند احساس نیاز به تاوان دادن دارد و بدین سبب برای خود رنج و درد می‌خرد و رفتارهای خود آزارانه (مازوخیستیک) از خود بروز ‌می‌دهد. روشن ترین نمونه چنین کسانی، افراد دچار «مازوخیسم جنسی» هستند که در هنگام رابطه جنسی از شریک جنسی خود می‌خواهند که به آن ها توهین، تحقیر یا حتی شکنجه روا دارد زیرا آن ها نمی‌توانند لذت بدون درد را پذیرا باشند. با درد کشیدن احساس گناه آن ها آرام می‌شود و آن ها از لذت بردن خود وحشت نمی‌کنند!
شاید عجیب باشد ولی آدم‌های زیادی تا پایان عمر از لحاظ روانی در «رحم مادر» به سر می‌برند، «بند ناف شان» با مادر متصل است !

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.